![]() |
![]() |
|
| خاطرات یک پسر دل شکسته از زمونه |
|
هنگامی که مردم تابوتم را از کوهساری رها کنید و هر کجا که آرام گرفت آنجا را آرامگاهم قرار دهید و دستانم را باز بگذارید که همه بدانند به انتظار عزیزم بوده ام . پارچه سیاهی روی قبرم بکشید که همه بدانند زندگی من از این سیاه تر بوده است. چشمانم را باز بگذارید که همه بدانند چشم انتظار یار بوده ام . به دوستان و آشنایان بگویید که گلی بر قبرم نیاورند زیرا خاری درون قلبم روئیده که هرگز پژمرده نخواهد شد و در آخر قطعه یخی به صورت گل درست کنید و بر روی قبرم قرار دهید تا با اولین تابش خورشید آب شود و به جای دلبرم بر روی قبرم گریه کند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 آذر1386ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط بهتاش |
|
|
نمیخوام بیای
نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی نمیخوام ازت نمیخوام مث یه شمع بسوزی واسم تو تموم بشی برو تا بزرگی میخوام که فقط آرزوم بشی آرزوم بشی همینجوری اومد سر زبونم خیلی دوست دارم این آهنگ رو یادمه دوسال پیش یک استاد داشتیم به نام دکتر جعفری که من درس مخابرات یک رو باهاش برداشته بودم و چون وصف حالشو از بچه های ترم بالایی زیاد شنیده بودم خیلی ازش میترسیدم بچه ها میگفتن آدم به شدت غیر نرمالیه و از هر کسی که خوشش بیاد بهش نمره میده و همینطور شنیده بودم که برگه های امتحانی رو هم تصحیح نمیکنه و هر چقدر هم که تو کلاسش تابلو تر باشی احتمال اینکه درسو بیوفتی بیشتره یادمه وقتی که درسش تموم میشد و از بچه های کلاس میپرسید کسی سوال نداره؟ هیچ کس جرات نمیکرد چیزی بگه و این استاد گرامی ما برای کلاس کاریشون نمرات پایان ترم رو خیلی دیر اعلام میکردند مثلا یکی دو ماه بعد از پایان ترم (تعجب نکنید من یک دانشگاه آزادی هستم و توی دانشگاه آزاد از این جور مسائل خیلی طبیعیه) یادم هست که یک روز رئیس بخشمون به خاطر همین موضوع دیر رد کردن نمرات با آقای دکتر جعفری بحثشون شد میدونید چه اتفاقی افتاد؟ فردای آن روز طی یک حکم از طرف ریاست دانشگاه رئیس بخش از سمتشون عزل شدن و آقای مهندس سلطانی که از نوچه های دکتر جعفری بودن به عنوان رئیس بخش الکترونیک انتخاب شدن از اون موقع به بعد بود که من فهمیدم دکتر جعفری توی دانشگاه خیلی برش داره و از اونجایی که میدونستم موقع تصحیح کردن برگه های امتحانی فقط به اسم بالای برگه امتحانی نگاه میکنه و هر چقدر که صاحب برگه امتحانی رو کمتر بشناسه احتمال اینکه نمره بیشتری بهش بده بیشتره تصمیم گرفتم برای اینکه سر کلاس دکتر جعفری کمتر شناخته بشم سر کلاس درسشون نرم.تقریبا یک ماهی میشد که سر کلاس حاضر نمیشدم که یک بار یکی از دوستام بهم گفت که آقا بهتاش چکار میکنی که جناب دکتر جعفری مدتیه که داره سر کلاس آمار گیری میکنه و گفته که اگه کسی بیشتر از چهار جلسه غیبت کنه درسشو حذف میکنم .ولی من با شناختی که از دکتر جعفری داشتم میدونستم که چند سالی میشه که که ایشون سر کلاس آمار گیری نمیکنن و این مسئله باعث شد که که برم و از بچه های ترم بالایی بابت این موضوع پرس و جو کنم. یکی از بچه های ترم بالایی که رفاقت نزدیکی با دکتر جعفری داشت بهم گفت که تعدادی از دانشجویان از دکتر جعفری به دفتر ریاست دانشگاه شکایت کردند که ایشون سر کلاس آمار گیری نمیکنه و این مسئله باعث ناراحتی بسیار زیاد دکتر جعفری شده و به همین دلیل میخواد این ترم حال بچه هایی رو که سر کلاس حاضر نمیشن رو حسابی بگیره. من مجاز بودم که چهار جلسه غیبت کنم ولی پنج جلسه غیبت داشتم بنابراین تصمیم گرفتم که دیگه مثل یک بچه خوب و زرنگ و خرخون مرتب سر کلاسهای دکتر جعفری حاضر بشم.اولین جلسه ایکه رفتم سر کلاس وقتی استاد اومد توی کلاس اولین کاری که کرد به من اشاره نمودند و گفتن اسم شما چیه؟ ـــ من ..... هستم استاد ـــ شما دانشجوی من هستید؟ ـــ بله استاد ـــ اولین باری هست که میبینم اومدی سر کلاس ـــ بله استاد ما شیرازی هستیم یک مشکلی برامون پیش اومده بود نتونستیم بیایم دانشگاه ـــ آقای .... شما درستون حذف شده از سر کلاس برید بیرون ـــ ـــ آقای .... زود باش از کلاس برو بیرون وقت کلاسو نگیر منم که میدونستم دکتر جعفری از اون دسته اساتید سخت گیر هستند بدون هیچ اعتراضی کیفمو که بعد از مدتها با خودم آورده بودم دانشگاه انداختم روی کولم و چون با این کار استاد پیش بقیه دانشجوها احساس حقارت میکردم رفتم بیرون و در کلاس رو هم محکم کوبیدم رو هم البته این نکته رو هم اینجا اضاف کنم که توی دانشگاه ما درب کلاس کنار تخته وایت برد هست و مثل کلاسهای جدید نیست که درب ورودی کلاس آخر کلاس قرار داشته باشه همینطوری که پشت درب کلاس ایستاده بودم و داشتم با رشته افکارم طناب دار دکتر جعفری رو میبافتم دیدم که دونفر از از بچه های کلاس که یکی از اونها هم اتفاقا از دوستام بود بنام مجید هم با چهره ای نگران از کلاس اومدن بیرون. مجید میگفت که من یک جلسه بیشتر غیبت نداشتم ولی استاد ما از این حرفها حالیش نبود نه میشد با او از راه منطقی وارد صحبت شد و نه از راه غیر منطقی من و مجید داشتیم پشت درب کلاس غیبت دکتر جعفری رو میکردیم و و اصلا حواسمون نبود که صدامون خیلی بلنئ شده و استاد پشت در کلاس گوش وایساده ـــ آقای .... اگه حرفی داری بیا جلو ببینم حرف حسابت چیه و اگر هم نداری از جلوی درب کلاس دور شو ـــ نه استاد ما حرف خاصی نداریم چشم الان میریم دیگه از این ضایع تر نمیتونست بشه جناب دکتر جعفری منو به مبارزه دعوت کرده بودند با اون حرفشون. خیلی اعصابم به هم ریخت دلم میخواست یک سیلی محکم بکشم توی گوشش ولی وقتی حساب میکردم من ترم بعد فارق التحصیل میشدم و ۲۱ واحد هم بیشتر برام نمونده بود و باید با این وضع میسوختم و میساختم.ولی دیگه قید نمرمو زده بودم و هر چند که مجید استاد رو راضی کرده بود که مارو سر کلاس راه بده ولی من دیگه سر کلاسش نرفتم فقط جای شکرش باقی بود که امتحان میان ترم رو قبل از این اتفاق ازمون گرفته بود. از امتحانات استاد بگم براتون که ایشون سوالهای امتحانشونو یک جوری طراحی میکردن که هیچ کس نمیتونست جواب بده فقط از بچه های ترم بالایی شنیده بودم که باید برگه امتحانی رو تا اونجایی که میتونم سیاه کنم چون استاد به برگه های سفید هم نمره نمیداد. با این خیال باطل که فکر میکردم استاد در آخر ترم منو یادش میره تصمیم گرفتم که امتحان پایان ترم رو هم شرکت کنم و شانس خودمو امتحان کنم. سر جلسه امتحان پایان ترم هم برگمو حسابی سیاه کردم. تقریبا دو ماهی از امتحان گذشته بود که شنیدم قرار فردا استاد نمره هاشونو اعلام کنن این رو هم بگم که استاد هیچ وقت نمراتشونو توی لیست کامپیوتری اعلام نمیکردن و همیشه لیست نمرات تنها استادی که دست نویس بود متعلق بود به دکتر جعفری. جلوی تابلوی اعلانات بخش ایستاده بودم و منتظر بودم که نمرات استاد رو بذارن توی تابلو. چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم یکی از دانشجوهایی که از دوستان دکتر جعفری بودند همراه با لیست نمرات اومدند به سمت تابلو و لیست نمرات رو که دست نویس هم بود با سوزن چسبوندند به تابلو از دیدن نمرم خیلی تعجب نکردم ۴.۲۵ به جز من فکر میکنم یکی دو تا نمره ۲ و ۳ هم داشتیم و هفت هشت تایی پاس بودند و بقیه هم شده بودند ۹.۷۵ نمرات با خودکار مشکی نوشته شده بودند از فرصت استفاده کردم و تا در شیشه ای تاباو اعلانات بسته نشده بود یک خودکار مشکی از توی جیبم در آوردم و خیلی سریع یک عدد یک ناقابل گذاشتم کنار نمرم جالب اینجا بود که نمرات با حروف هم نوشته نشده بودن و کار من خیلی راحت شده بود خلاصه نمره من به ۱۴.۲۵ تغییر یافته بود با اون ۱۰ نمره ای که خودم به خودم اضاف کرده بودم حالا من جز سومین نفری بودم توی کلاس که بالا ترین نمره رو گرفته بودم و این جریانو فقط برای دو سه تا از دوستای صمیمیم که شیرازی بودن تعریف کردم و هرکس دیگری که ازم میپرسید چند شدی با افتخار میگفتم ۱۴.۲۵ . آخه من همیشه درسهای تخصصی مو بهترین نمره میگرفتم و خیلی برام زشت میشد اگه میفهمیدن من این درسو افتادم. خیلی از بچه هایی که ۹.۷۵ گرفته بودند هم اعتراض گذاشتن و استاد هم نمرات رو برد زیر نمودار و دو نمره به همه بچه ها ارفاق کرد. تا اینکه یک روز یکی از دوستام که از جریان دست کاری من توی نمرم خبر داشت بهم گفت که اداره آموزش داره کارنامه های ترم قبل رو میده بیا بریم کارنامه مونو بگیریم و منم باهاش رفتم تا کارنامه هامونو بگیریم وقتی کارنممو گرفتم توی دستم فقط دنبال نمره مخابرات یک میگشتم .....۱۶.۲۵ خیلی برام سخت بود درسی رو که از اون بیشتر شده بودم مجبور بودم بگم که افتادم. نزدیک یک ساعت بود که توی دانشگاه هاج و واج و گیج شده بودم نمیدونستم واقعا چه اتفاقی افتاده. آخه مگه ممکنه ۱۲ نمره به من ارفاق بشه؟ رفتم پیش یکی از دوستام که شیرازی هم بود و این ترم فارق التحصیل میشد و من بهش اعتماد داشتم و جریان رو از سیر تا پیاز براش تعریف کردم اون توی جواب بهم گفت: ممکنه دکتر جعفری لیست خودشو گم کرده باشه و چون حوصله اش نمیشده دوباره لیست تهیه کنه همون لیست توی تابلو اعلانات رو که تو توش دستکاری کردی برده به بخش کامپیوتر و گفته دو نمره به این نمرات اضافه کنید و وارد سیستم کنید و از اونجایی که نمره تو توی اون لیست ۱۴.۲۵ بوده با احتساب ۲ نمره ارفاق شدی ۱۶.۲۵ به همین سادگی. ولی دردسر من از اونجا شروع شد که فردای همون روز فهمیدم که اون سه نفر از دوستای همشهریم که جریان دستکاری نمرمو براشون تعریف کرده بودم رفتن و کارناممو از کامپوتر گرفتن و متوجه شدن که نمره من ۱۶.۲۵ هست و منو تهدید کردن که اگه بهشون شیرینی ندم میرن به دکتر جعفری همه چیزو میگن.من با وجود اینکه میدونستم شوخی میکنن ولی شیرینی رو بهشون دادم اونم از نوع خامه دارش تصمیم دارم وقتی که فارق التحصیل شدم برم پیش دکتر جعفری و بهش بگم که چه کلاه بزرگی گذاشتم سرش.البته الان از اون جریان سه ترم هست که میگذره و شاید بشه گفت تنها خاطره خوش من از دوران دانشجوییم همون بوده که البته تا لحظه آخر هم من نمیدونستم این خاطره تلخ تبدیل به یک خاطره خوب خواهد شد.الان از اون جریان نزدیک به سه ترم هست که میگذره و من با وجود اینکه ۲۱ واحد بیشتر برام نمونده به خاطر یکی از چندین مشکلاتی که در دوران دانشجوییم برام اتفاق افتاده الان مدت سه ترمه که دیگه دانشگاه نمیرم دو ترمشو مرخصی گرفتم و این ترم آخری رو هم یعنی از اول مهر هم اصلا نرفتم دانشگاه ولی تصمیم دارم که همه مشکلاتمو فراموش کنم و برای ترم بعد برم و درسمو تموم کنم هر چند که نمیدونم به خاطر این یک ترمی که غیبت کردم اخراج میشم یا نه چون من مقطع کارشناسی ناپیوسته بودم و به خاطر همین اجازه نداشتم بیشتر از دو ترم مرخصی بگیرم اینم آخر و عاقبت کلاه گذاشتن سر استاد دانشگاه هست دیگه. خیلی دوست دارم درسمو تموم کنم برام خیلی سخته که ۲۱ واحد بیشتر نداشته باشم و قوانین دانشگاه بهم این اجازه رو نده که درسمو تموم کنم. برام دعا کنین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 آذر1386ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط بهتاش |
|
|
من و تنهایی و شب با یک صفحه نمایشگر که قدیمیها بهش میگن جعبه جادو و اون بالا که بهش میگن address bar و فقط كافيه كه آدرس هر جايي رو كه ميخواي بري بهش بدي اين جعبه جادو تنها مونس تنهايي هاي من شده تنها كسي هست كه ميتونم بهش اعتماد كنم باهاش دردو دل كنم ولي گاهي اوقات هست كه پيش خودم ميگم اگه من زماني به دنيا مياومدم كه علم اينقدر پيشرفت نكرده بود من چه جور شخصيتي داشتم؟ مثلا اگه 1400 سال پيش به دنيا مياومدم جزه كدوم دسته بودم طرفدار يزيد يا پيرو حضرت محمد؟ آيا به حضرت محمد ايمان مياوردم؟ يا نه كافر ميشدم؟كوچيك كه بودم خيلي خوشحال بودم كه توي اين دوره زمونه به دنيا اومدم خوشحال بودم كه تلويزيون اختراع شده ماشين هواپيما تلفن كامپيوتر برق و.... ولي الان ديگه همه اينها برام تكراري شده دوست دارم حتي براي يك لحظه هم كه شده برم به قرنها پيش به زماني كه ايران يك امپراتور بزرگ بود دوست دارم برم به زمان كوروش كبير به زماني كه يك فرد ايراني در سراسر جهان براي خودش ابهتي داشت و قابل احترام بود ولي الان چي؟ واقعا شرم آوره كه ما رو به اسم تروريست خطاب ميكنن من كاري به سياست ندارم ولي چه اتفاقي افتاده كه بايد ما رو به اين اسم خطاب بكنن
چرا تحريم؟ مگه مردم ايران چه ربطي به دولتش دارن كه بايد تحريم اقتصادي بشن؟ چرا توي اكثر سايتهاي اينترنتي اسم ايرانو از ليستشون حذف كردن؟ چرا بنزين كه مال خودمونه بايد سهميه بندي بشه؟ سياست سياست سياست هيچ وقت وارد بحثهاي سياسي نشدم فقط به خاطر اينكه خيلي سخته واقعا سخته كه بتوني سر از كارهاي سياستمداران در بياري يك عده ميگن شاه خوب بود اگه خوب بود چرا مردم از دستش ناراضي بودن يك عده ميگن بد بود خوب اگه بد بود پس چرا وضع مالي پدرامون زمان شاه خيلي بهتر از الان بود وقتي زندگي برام خيلي تكراري ميشه ياد گذشته هاي شيرين زندگيم ميافتم و خيلي دلم ميخواد كه ايكاش ميشد كه ميتونستم در زمان حال دوباره اون گذشته هاي شيرين زندگيمو تجربه كنم ولي ميدونم كه من محكوم هستم به زيستن در زمان حال ولي به اين مسئله اميدوارم كه ممكنه در آينده لحظاتي شاده رو تجربه كنم لحظاتي كه ميدونم به شيريني دوران كودكي نيست. دنيا با همه قشنگيهاش واسه من تلخه و اگر هم گاهي شيرين باشه مثل يك فنجان قهوه ميمونه كه با دو سه تا قاشق شكر اونو شيرين كرده باشي ولي هميشه مزه تلخ قهوه رو ته زبونت احساس ميكني |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 آذر1386ساعت 3:18 قبل از ظهر توسط بهتاش |
|
|
هواشناسی پیش بینی کرده که فردا اینجا بارون میاد خدا جون خیلی دوست دارم که به فکر من هم بودی دلم تنگ شده واسه صدای قطره های بارونی که به پنجره اتاقم میخوره که هر وقت این قطرها به آهستگی به پنجره برخورد میکنن به من آرامش میدن برای من مثل قاصدی میمونن که پیام آور شادی هستند و انگار میخوان یک خبر شادی رو به من بدن ولی وقتی که بارون با شدت به پنجره اتاقم میخوره انگار که میخواد پنجره اتاقمو بشکونه و بیاد تو انگار از دستم خیلی ناراحت شده اون موقع هست که من احساس میکنم که حتما مرتکب یک گناهی شدم و دلم میخواد برم بیرون و باهاش دردو دل کنم شاید منو ببخشه شادیم نه ولی اینو خوب فهمیدم یعنی درکش کردم:
رنگین کمان پاداش کسانی است که تا آخرین قطره زیر باران می مانند یادمه وقتی که بچه بودم همیشه پیش بینیهای هواشناسی رادیو اسرائیل درست بود و منم موقعی که داداشم داشت رادیو گوش میداد میرفتم پیشش تا ببینم فردا برف میاد یا نه یاد دوران کودکی به خیر یادمه که جلوی خونمون یک زمین کشاورزی بود و پشت سرمونم کوه و وقتی که برف میاومد چون همه جا رو سفید میکرد جلوه خیلی قشنگی به محله مون میداد به طوری که احساس میکردی که انگار الان توی قطب شمال هستی یک احساس آرامشی بهم دست میداد احساس میکردم زمین از هرگونه زشتی و پلیدی پاک شده احساس میکردم که دیگه آدم بد توی کره زمین وجود نداره یک احساس خاص هر کاری میکنم نمیتونم در غالب این کلمات توصیفشون کنم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 آذر1386ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط بهتاش |
|
|
سلام دوستان
امروز ميخوام چندتا offline باحال بذارام براتون بخونين حالشو ببرين
دوست ندارم كه توي وبلاگم از اين چيزا بنويسم چون من اين وبلاگمو درست كردم كه از خودم و خاطرات روزانم توش بنويسم ولي امروز حالم حسابي گرفته بود و پست قبلي مو هم كه ميخوندم بدتر ميشدم به خاطر همين خواستم يك چيزي بنويسم تا شايد يك كم روحيم عوض بشه اگر دوست داشتين كه از اين جور offline هاي قشنگ و جديد هر روز براتون بياد اي دي منو add كنين و خودتونم معرفي كنيد تا من هر روز براتون بفرستم اي دي من اينه ebehtash
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 3:44 قبل از ظهر توسط بهتاش |
|
|
این روزها دلم خیلی گرفته. فصل پاییز که شروع میشه یک حسی درونم شروع به فعالیت میکنه و یقمو میگیره و بهم میگه تو کی هستی؟ اینجا چه کار میکنی؟ هدف از خلقت تو چی بوده؟ میخوای با زنده بودنت چی رو ثابت بکنی؟ اصلا خدا کی هست؟ خدا چطوری به وجود اومده؟
خیلی افسرده شدم احسال میکنم که هیچ چیز توی دنیا وجود نداره که بتونه به من آرامش بده توی فصل پاییز فقط به مرگ و زندگی بعد از مرگ فکر میکنم واقعا نمیدونم چم شده . خیلی وقتها برام پیش اومده وقتی که دارم توی خیابان قدم میزنم و بقیه مردم رو میبینم که خیلی شاداب هستن دلم میخواد برم یقه شونو بگیرم و بهشون بگم که شما دلتونو به چی خوش کردین؟ مگه میشه توی این زمونه اینقدر شاد بودو و از زندگی لذت برد؟ پس چرا من نمیتونم مثل بقیه از زنگیم لذت ببرم وشاد باشم؟ دیگه حتی صدای خش خش برگهای درختان در زیر پاهام هم بهم آرامش نمیده امروز هوا خیلی سرد شده بود و من دلم میخواد بارون بیاد تا دیگه برگهای درختان زیر پاهام خش خش نکنه شاید اینجوری آروم بشم دلم میخواد هفت شبانه روز پشت سر هم بارون بیاد دلم خیلی برای بارون پاییزی تنگ شده. پاییز هم با من لج کرده آخه اون میدونه که بارون به من آرامش میده من پاییزو بدون بارون دوست ندارم. این روزها فقط بارون هست که میتونه منو آروم کنه دلم میخواد برم زیر چتر بارون آخه اون منو درک میکنه اون از پیش خدا اومده دلم میخواد باهاش دردو دل کنم باهاش خیلی حرفها دارم پس زود تر بیا من چشم انتظارت هستم آخه تو هستی که زشتی های منو با خودت میشوری و میسپاری به زمین احساس میکنم که بار گناهانم زیاد شده دیگه نمیتونم اونارو با خودم اینور و اونور بکشم پس زودتر بیا بارون.من منتظرم منو با این بار گناهانم تنها نذار. نمیدونم چرا یک حسی به من میگه که تو مستحق این همه بدبختی نیستی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 آذر1386ساعت 4:38 قبل از ظهر توسط بهتاش |
|
|
سلام چند روزي ميشه كه يك وبلاگ براي خواهر زاده ام رخساره ساختم و چون از من خواسته بود كه يك تغييراتي توي لوگوي وبلاگش بدم امروز داشتم دنبال صفحاتي ميگشتم كه آموزشهايي در مورد تغييرات لوگوي وبلاگ رو گذاشتن توي وبلاگشون ولي هر چي گشتم حتي يك دونه وبلاگ هم پيدا نشد كه به طور كامل اين آموزشها رو گذاشته باشه توي وبلاگش. همشون يا به طور خلاصه يك توضيحاتي در مورد نحوه گذاشتن عكس و موزيك و... داده بودن يا تا نصفه و نيمه يك توضيحاتي داده بودن و نوشته بودن كه ادامه مطالبشونو در روزهاي آينده مي ذارن ولي وقتي كه من به تاريخ نوشتن مطلبشون دقت ميكردم ميديدم كه اين مطلبو چند ماه پيش نوشتن و ديگه ادامشو نذاشتن. نتيجه: دوست نداشتن كه كسي به طور كامل ياد بگيره و از اونجايي كه بسياري از اين افراد براي ويرايش قالب شخصي وبلاگها پول ميگيرن بازارشونو كساد نكرده بودن. يك نكته ظريف: توي يكي از وبلاگها كه همين مطالب نصفه و نيمه رو به طور كامل آموزش داده بود وقتي ميخواستم كه كد هارو كه خيلي هم زياد بود و نوشتن اونها وقت زيادي رو صرف ميكرد كپي كنم ديدم كه نميشه يعني صاحب وبلاگ جهت جلوگيري از دزديده شدن مطالبشون امكان كپي كردن نوشته هاي توي وبلاگشو غير فعال كرده و خيلي از خواننده هاي وبلاگش هم توي بخش نظرات از اين كارش گله مند بودن. منم با يك پوز خند از اين كار افتضاح آقاي وبلاگ نويس صفحشونو بستم و رفتم از توي راهنماي بلاگفا كه اول فكر ميكردم خوب توضيح نداده همه اون كارايي رو كه بايد روي وبلاگ خواهر زاده ام انجام ميدادم ياد گرفتم و انجامشون دادم تا ديگه نخوام منت اين جور آدمها رو بكشم الان هم به كوري چشم آدمها كوته بين و اينجوري خودم هر نوع تغييراتي كه بخواهم توي وبلاگم بدم بلدم و الان هم دارم روي ويرايش يك قالب جديد كار ميكنم كه اگه خدا بخواد تا قبل از كريسمس لودش كنم. حالا از اونجايي كه من مثل اينجور آدمها نيستم ميخوام چند تا از كارايي رو كه جديدا ياد گرفتم بهتون بگم: اوليش: هر هفته روزهاي شنبه پدرم به خاطري بيماري كه به اون دچار شده بايد دياليز بشه و چون بعد از دياليز حال خوبي نداره و مقداري ضعيف ميشه من ميرم دنبالش و ميارمش خونه و چون توي اون ساعتي كه من ميرم دنبالش ظرفيت پاركينگ بيمارستان (بيمارستان نمازي شيراز) تكميل شده .مجبورم كه ماشينو توي محوطه بيمارستان پارك كنم ولي مشكلي كه دارم اينه كه هميشه يك مامور راهنمايي و رانندگي درون بيمارستان هست و ماشينهايي رو كه توي محوطه بيمارستان هستند جريمه ميكنه و يك عدد قبض خوشكل و ناچيز ميذاره زير برف پاك كن ماشينشون وچون من خيلي خوشم نمياد كه هر هفته جريمه بشم يك دونه قبض جعلي كه شكل قبض جريمه ماشين هست رو ميذارم زير برف پاك كن ماشينم و در ضمن ماشينم رو توي رديفي پارك ميكنم كه چندتايي از ماشينهاي جريمه شده اونجا باشه و آقاي پليس يك وقت شك نكنه كه من سرش رو كلاه گذاشتم حالا اگر هم بفهمه فكر نمي كنم كه اين كار من جرم حساب بشه و تنها ضرري كه ميكنم اينه كه مثل بقيه ماشينهاي معصوم منم جريمه بشم . مشكل پارك كردن ماشين توي خيابان يكي از بزرگترين معضلاتيه كه رانندگان عزيز توي شهر هاي بزرگ باهاش مواجه ميشن كه به نظر من با اين كار ميشه 50% از اين مشكلو حل كرد. حالا دوميش: اين يكي خيلي دونستنش مهم تر از قبليه اگر يك وقت خواستين از عابر بانكتون پول برداشت كنيد و خداي نكرده ديدين سرو كله چندتا از اشرار پيدا شد و اومدن بالاي سرتون و خواستند پولتونو هاپولي هاپو بكنن اصلا نگران نباشين شما فقط كافيه كه شماره رمز كارتتونو برعكس يعني از آخر به اول وارد كنيد و يكم لفتش بدين بقيه كارهارو ماموران عزيز پليس با حضور به موقع خودشون در محل عابر بانك انجام ميدن البته خوشبختانه هنوز از اين جور اتفاقها براي من نيوفتاده تا بدونم كه درسته يا نه ولي دونستنش بد نيست و بهتر از اينه كه بخواهيم درگيري ايجاد كنيم اگه خدايي نكرده زبونم لال از اين جور اتفاقها براي شما افتاد اين ترفند رو انجام بدين و خبرش هم به من بدين ببينم درسته يا نه كلام آخر:از دوستان عزيزي كه توي اين مدت به من سر زدن و با نظراتشون منو شرمنده كردن خيلي ممنونم. در آخر هم ميخواستم بگم كه برو بچه هاي شيرازي عزيزي كه به اينجا سر ميزنين اگه تمايل داشتين آدرس وبلاگتونو برام ايمل كنيد چون ميخوام به زودي یک سایت راه بندازم و لینگ بلاگرهای شیرازی رو بذارم داخلش. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 آبان1386ساعت 3:35 قبل از ظهر توسط بهتاش |
|
|
دیروز بعد از یک هفته چک و چونه ردن و همامنگی با اعضای محترم خانواده دست و پامونو جمع کردیم و رفتیم نایشگاه کتاب شیراز.
حالا از این بگذریم که مامان خان محترم توی راه هی میگفت تند نرو آرومتر از این طرف برو چرا اینقدر تند میری دلم ریخت و از این جور حرفای منکراتی. از ماشین که پیاده شدیم و رفتیم به سمت درب ورودی نمایشگاه با سیل عظیمی از جمعیت مواجه شدیم که توی یک صف دراز ایستاده بودن البته با رعایت شئونات اسلامی آقایون این ور خانمها اون ور و از این جور حرفها کنجکاو شدیم و رفتیم پرسیدیم که اینجا صف چیه که یک نفر گفت اینجا کپن نه ببخشید بن کتاب میفروشن ولی ما از اونجایی که صف خیلی شلوغ بود و من هم حوصله این جور مسخره بازیها رو نداشتم تصمیم گرفتیم که نقدا کتاب تهیه کنیم. این هم عکس صف بن کتاب
كنار ورودي يكي از سالنهاي نمايشگاه يك غرفه صنايع دستي بود كه نميدونم چه ربطي به نمايشگاه كتاب داشت و هيچ چيز جالبي هم نداشت
خود نمايشگاه بگم براتون كه كليه كتابها با ۲۰٪ تخفيف ارائه ميشد يعني يك كتاب ۳۵۰۰ توماني ميشد ۳۰۰۰ تومان با تخفيف و يك كتاب ۴۵۰۰ توماني بازم ميشد ۴۰۰۰ تومان با تخفيف كه نتيجه ميگيريم كه ۲۰٪ تخفيفشون يعني ۵۰۰ تومان ارزونتر از قيمت واقعي ولي يك كتاب ۵۰۰۰ توماني خداييش ميشد ۴۰۰۰ تومان.احتمالا ماشين حسابهاشون يك مقداري ايراد داشته
در كل به نظر من نمايشگاه چندان جالبي نبود چون هيچ كدام از كتابهايي رو كه من ميخواستم نداشت ولي كتابهاي صادق هدايت رو تونستم نسخه اصلي بدون سانسور بگيرم جاي اميدواري هم داره كه هنوز كتابهاي فروغ رو هنوز ريز ميزي ميشه خريد. نكته جالب: امسال نمايشگاه مطبوعات جدا ار نمايشگاه كتاب برگزار ميشه حالا كي من نميدونم ولي اميدوارم مثل نمايشگاه كتاب نباشه و حداقل هر چيزي رو كه بخواي بشه توش پيدا كرد. مهمانهاي افتخاري نمايشگاه:يكي شهردار شيراز بود كه اومده بود از نمايشگاه ديدن ميكرد و همچنين مترجم معروف شيرازي خانم هدا نفيسه كه توي يكي از غرفه ها كتابهاي ترجمه خودشو به نمايش گذاشته بود و سرش هم بود خيلي شلوغ
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 آبان1386ساعت 2:40 قبل از ظهر توسط بهتاش |
|
|
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست من دگر به پايان نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست با عشق شروع ميكنم نوشتن خاطره ها و هر آنچه كه از سلولهاي خاكستري مغزم ميتراوشود هرچند كه از عاقبت اين كار و نويسندگي در اينجا بي خبرم ولي همين بي اطلاعي ما نسبت به آينده سبب جذابيت در شروع هر كاري ميشه كه اگر اين جذابيت وجود نداشت شايد ما براي انجام دادن كارامون بي رمق بوديم مثل تماشاي يك مسابقه فوتبال كه ار نتيجه اون با اططلاع باشي نظر شما چيه؟
با سلام به همه شما دوستان خوبي كه زخمت كشيدين و به وبلاگ من اومدين من تصميم دارم كه از اين به در اين مكان شروع به نوشتن كنم در هر زمينه اي كه به نظرم برسه درج اون موضوع در اينجا ميتونه باعث جذاب شدن اينجا بشه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 آبان1386ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط بهتاش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ | سلام چطورين
من بهتاش هستم 24 ساله از شیراز
دانشجوی مهندسی الکترونیک |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
سكوت رسم دنيا غرور سوخته بانوي باران !!من و زندگيم!!!(آفتاب پرست) فصل خوش خاطرات آزاد(سحر) |
|
RSS
|